پسر کوچک ناشنوایى که شنید!

در قسمت پیش به بیان داستان شگفت انگیز فرزندم پرداختم که بدون داشتن قدرت شنوایى متولد شد. گفتم که من از همان آغازین ساعت تولدش ایمان داشتم که او روزى با خواسته خود طبیعت را مغلوب مى کند. حال ادامه داستان را بخوانید.


حدوداً هفت سال داشت که اولین نشانه هاى به ثمر رسیدن روشن ذهنى ظاهر شدند. او بارها از ما خواست تا اجازه فروش روزنامه به او بدهیم، اما مادرش راضى نمى شد. بالاخره یک روز ظهر، زمانى که با خدمتکارها در خانه تنها بود از پنجره آشپزخانه بیرون پرید، شش سنت از کفش ساز همسایه قرض گرفت و با آن روزنامه خرید. آن ها را فروخت، دوباره خرید و تا غروب این کار را تکرار کرد. بعد از جمع کردن حساب ها و پس دادن شش سنت همسایه، چهل و دو سنت سود برد. زمانى که ما شب به خانه برگشتیم او را در تختخواب یافتیم، در حالى که پول را محکم در دستش گرفته بود.
 
مادرش دست هایش را باز کرد و با دیدن سکه ها گریه کرد. به خاطر همه چیز! به این خاطر که اولین پیروزى فرزندش نامناسب به نظر مى رسید. عکس العمل من برعکس بود. من از صمیم قلب خندیدم. چون مى دانستم تلاشم به ثمر نشسته.

مادرش او را در اولین جلسات کارى اش، پسر کوچک ناشنوایى مى دید که به خیابان رفته و زندگى اش را براى به دست آوردن پول به مخاطره انداخته و من مرد کارى کوچک، شجاع، هدفدار و خود متکى را مى دیدم که با پیش قدمى خود وارد کار شده و پیروز گشته.

این کار من را راضى کرد، چون مى دانستم او خصیصه کاردانى و ابتکار دارد. خصیصه اى که در طول زندگى اش با او همراه خواهد بود.

پسر کوچک ناشنوا، سال هاى دبیرستان و دانشگاه را بدون این که صداى معلم را بشنود، جز در مواقعى که از فاصله نزدیک فریاد مى کشیدند، سپرى کرد. او به مدرسه ویژه ناشنوایان نرفت. ما اجازه ندادیم تا زبان علایم را بیاموزد. مصمم بودیم طبیعى زندگى کند و با بچه هاى طبیعى ارتباط داشته باشد. با وجود این که این خواسته موجب بحث هاى شدید با مسوولان مدرسه مى شد پاى آن ایستادیم.

او زمانى که در دبیرستان بود، یک سمعک الکتریکى امتحان کرد اما برایش مفید واقع نشد. در آخرین هفته تحصیلش در دانشگاه حادثه اى روى داد که مهم ترین نقطه تحول زندگى اش به شمار مى رفت. او به صورت اتفاقى صاحب سمعک الکتریکى دیگرى شد. اما به خاطر ناامیدى اش از دستگاه مشابه قبلى، نسبت به امتحان کردن آن بى علاقه بود. بالاخره آن را برداشت و با بى علاقگى روى صورتش نهاد. باترى را نصب کرد و ناگهان، گویى با ضربه اى سحرآمیز، آرزوى همیشگى زندگى اش به واقعیت مبدل شد! او براى اولین بار در زندگى مى توانست به خوبى هر انسانى با قدرت شنوایى عادى، بشنود.

با سرمستى بسیار از جهان جدید خود، به طرف تلفن دوید، با مادرش تماس گرفت و صداى او را به خوبى شنید. روز بعد براى اولین بار در زندگى صداى استادان را به طور واضح مى شنید! براى نخستین بار در زندگى مى توانست آزادانه با مردم صحبت کند بدون این که نیازى باشد آن ها داد بزنند.

او به راستى صاحب دنیایى متفاوت شده بود.

خواسته او شروع به سودرسانى کرد. اما پیروزى هنوز کامل نشده بود. پسر هنوز باید براى تبدیل نقص خود به سرمایه اى با ارزش راه مشخص و عملى مى یافت.

فکر معجزه گر
او در حالى که به سختى مفهوم این حادثه را درک مى کرد و از کشف دنیاى جدید خود سرمست بود، نامه اى به سازنده سمعک نوشت و با شوق فراوان به توصیف تجربه خود پرداخت. چیزى در نامه او باعث شد شرکت تولید کننده سمعک او را به نیویورک دعوت کند. وقتى به نیویورک رسید، به کارخانه رفت و در حالى که با مهندس مدیر صحبت مى کرد و از دنیاى دگرگون شده خود با او سخن مى گفت، یک نوع احساس، یک فکر و یا یک الهام - هر نامى که دوست دارید بر آن بگذارید- در ذهن او جرقه زد. برانگیزش این فکر، درد و رنج او را به سرمایه اى تبدیل کرد که مقدر بود براى هزاران نفر شادى به ارمغان آورد.

ماجرا از این قرار بود:
به ذهن او خطور کرد که اگر بتواند راهى پیدا کند تا داستان دنیاى دگرگون شده خود را به گوش ناشنوایان برساند(!) ممکن است بتواند به میلیون ها انسان ناشنوا که بدون سمعک زندگى خود را سپرى مى کنند کمک کند.

یک ماه تمام به تحقیق پرداخت و سیستم عرضه کارخانه سمعک سازى را بررسى کرد و راه ها و وسایل مختلف ایجاد ارتباط با ناشنوایان سراسر دنیا را، با هدف تقسیم شادى خود با آن ها، مشخص نمود. وقتى این کار انجام شد، بر اساس یافته هاى خود، برنامه اى دو ساله نوشت. زمانى که برنامه را به شرکت ارایه داد، فوراً سمتى با هدف اجراى خواسته اش دریافت نمود.

وقتى وارد کار شد، فهمید مقدر این بوده که او ارمغان آور امید و تسکین دهنده هزاران انسان باشد. شکى ندارم بدون تلاش هاى من و مادربلر، او در تمام زندگى اش ناشنوا باقى مى ماند.

حقیقتاً، اراده قوى راه هاى مختلفى براى تبدیل خود به معادل فیزیکى دارد.

بلر آرزوى داشتن قدرت شنوایى طبیعى داشت و حالا صاحب آن است! او با نقصى متولد شد که مى توانست به سادگى فرد را با بقچه اى از مداد و یک قوطى جوهر راهى خیابان ها کند.

دروغ مصلحتى که من در زمان کودکى او وارد ذهنش کردم؛ یعنى سعى به ایمان آوردن به این که نقص او به سرمایه بزرگى مبدل مى شود، خود را تصدیق کرد. به راستى، راست و دروغى وجود ندارد که ایمان، به علاوه اراده نتواند آن را واقعیت بخشد. این خصوصیات براى همه آزاد و در دسترس است.
/ 0 نظر / 22 بازدید