خواسته زرنگ تر از طبیعت است!

در اینجا مى خواهم یکى از غیرعادى ترین افرادى را که تاکنون شناخته ام معرفى کنم. اولین بار او را چند دقیقه بعد از تولدش دیدم. او بدون هیچ نشانه فیزیکى از گوش، به دنیا آمد و نظر پزشک در این مورد این بود که کودک ممکن است در زندگى ناشنوا و لال شود.

من با نظر دکتر مخالف بودم. حق این کار را داشتم، چون پدر بچه به حساب مى آمدم. من هم به یک نتیجه رسیدم و نظرم را دادم، اما آن را به آرامى و تقریباً در قلب خود بیان نمودم.

در ذهن خود مى دانستم پسرم مى شنود و صحبت مى کند. چطور؟ مطمئن بودم راهى وجود دارد و مى دانستم آن را پیدا خواهم کرد. به کلمات امرسون مى اندیشیدم که گفت: «همه چیز به ما درس عقیده مى دهد. تنها باید اطاعت کنیم. براى هر کدام از ما راهنمایى وجود دارد و با گوش دادن آرام، کلمه واقعى را خواهیم شنید.»

کلمه واقعى؟ خواستن! من بیش از هر چیز دیگرى مى خواستم پسرم یک لال ناشنوا نباشد و هیچ گاه، حتى براى یک ثانیه از آن خواسته عقب نکشیدم.

چه کار مى توانستم بکنم؟ باید راهى پیدا مى کردم تا به ذهن کودک رسوخ کنم و خواسته سوزاننده خود را؛ یعنى پیدا کردن راهى براى رساندن صداها به مغز، بدون کمک گوش، به او منتقل کنم.

از وقتى کودک به حدى بزرگ شده بود که همکارى کند، باید ذهنش را از خواسته سوزاننده شنیدن پر مى کردم، درست با همان روش هایى که طبیعت واقعیات فیزیکى خود را منتقل مى کند. تمام این افکار در ذهن من به وجود آمدند، اما در موردشان با هیچ کس صحبت نکردم. هر روز پیمانى را که با خود بسته بودم تکرار مى کردم.

همان طور که او بزرگتر مى شد و به اشیاء اطرافش توجه مى کرد متوجه اندک درجه شنوایى در او شدیم. وقتى به سنى رسید که معمولاً بچه ها شروع به تکلم مى کنند او تلاشى براى حرف زدن نکرد. متقاعد شده بودم که اگر بتواند بشنود، حتى بسیار اندک، ممکن است بتواند ظرفیت شنوایى خود را گسترش دهد. بعد چیزى روى داد که به من امید داد. کاملاً غیرمنتظره بود.

رویدادى که یک زندگى را تغییر داد
ما یک دستگاه گرامافون خریدیم. وقتى کودک براى اولین بار صداى موسیقى را شنید به شوق آمد و به سرعت دستگاه را براى خود برداشت. روزها در حالى که روبه روى دستگاه گرامافون ایستاده بود و دندانش بر روى جعبه قرار داشت، یک آهنگ را بارها گوش مى داد.

این عادت خود شکل گرفته تا سال ها بعد براى ما روشن نشد. چون تا آن زمان از اصل «انتقال جریان استخوانى» صداها، چیزى نشنیده بودیم.
اندک زمانى بعد از تصاحب دستگاه گرامافون، فهمیدیم زمانى که من صحبت مى کنم و با لب هایم استخوان پشت گوش او را لمس مى کنم، او قادر است صداى من را به صورت واضح بشنود.

وقتى از این موضوع مطمئن شدم، به سرعت شروع به انتقال آرزو و خواسته شنیدن و صحبت کردن، به ذهن او نمودم. زود فهمیدم که کودک داستان هاى هنگام خواب را دوست دارد. به همین دلیل وارد عمل شدم و داستان هایى را که براى گسترش اعتماد به نفس، قدرت تصور و خواسته شدید شنیدن و طبیعى بودن طراحى شده بودند، خلق کردم.

مخصوصاً، یک داستان بود که هر بار با اضافه کردن رنگ و لعابى جدید، براى او تعریف مى کردم و رویش تاکید داشتم. این داستان طراحى شده بود تا در ذهن کودک این فکر را بکارد که رنج او عاملى محدود کننده نیست، بلکه سرمایه اى ارزشمند است. با وجود این که تمام فلسفه اى که تا آن زمان دقیقاً بررسى کرده بودم نشان مى داد هر رنجى با خود بذر منفعت معادل آن را دارد، باید اقرار کنم در آن زمان حتى اندکى هم فکر نمى کردم این معلولیت هرگز بتواند سرمایه باشد.

تا آنجا که با نگاه به گذشته این تجربه را بررسى مى کنم، اکنون فکر مى کنم ایمان پسرم به من، رابطه بسیارى با نتایج شگفت آن داشته است. من به او این اندیشه را القا نمودم که او نسبت به برادر بزرگترش یک برترى واضح دارد و انعکاس این برترى را از راه هاى مختلف خواهد دید. براى مثال، معلم با مشاهده این که او ناشنواست به او توجه مخصوص نشان مى دهد و با محبت خاصى رفتار مى کند.

همچنین این اندیشه را به او القا کردم که برترى دیگرش زمانى است که به اندازه کافى بزرگ مى شود تا روزنامه بفروشد(برادر بزرگترش در آن زمان روزنامه مى فروخت)، چون مردم به دلیل آگاهى او پول بیشترى خواهند داد، چون مى بینند او با وجود این که گوش ندارد پسرى روشن و سختکوش است.
منبع:mastoor.ir
/ 0 نظر / 7 بازدید